در غم دلبرکان در آتش سوخته ی زاهدانی حسین – الله دینی
آتش انداخت به جانم، آذران اسوه ای که به جا ماند ز تن کاپشن سوخته ای
چهره ی سوخته ی دلبرکان را دیدم همچو ابری زغم و درد جهان گرییدم
آتش افتاده به عالم ز غم این طفلان صبر و طاقت بربوده ز دل خرد و کلان
پدران زار گریستند ازین ظلم شنیع مادران زخمه زدند برسر ازین حکم منیع
درد این غصّه به «یکتا» و «مریم »سوگند که «صبا» برد مرا سوی «مونا» از نوکند
ای جهان هیچ تورا نیست وفا اندر دل چار پایی شده ای غافل و مانده به گِل
پرجفا گشت همه کار تو ای چرخ فلک آسمانت شده است خوابگه حور و ملک
وین زمین است که آتش به مکانش زده ای جنگل و مدرسه را هم به میانش زده ای
از بهاران و گل و سبزه ی تو نیست خبر آذران چون شده است آمده ای شعله به سر
اسوه ی نوگلکان را همه آتش زده ای تیر بر قلب خراشیده ی مادر زده ای
مادران و پدران را به خون بنشاندی سو و شون کردی و ابزار جنون بفشاندی
این چه رنجی است که بر مردم محزون کردی دل این انجمن زار ، چُنین خون کردی
خون گریستم در این غافله ی بی راهبان کاش یابیم به منزلگه دیگر سامان
چه شد این آتش برشده از استکبار دامن زور مداران زمین را نگیرد یکبار
ای حسینا منال از غم این دنّی پست کین شب تار غمین را صبح یلدایی هست
زاهدان- 30 آذر 97
برچسب:
نویسنده: سارا رضوانی