خرید بک لینک

زندگينامه

مولاناجلال الدين محمد بلخي حسين-الله ديتي

زندگينامه مولاناجلال الدين محمد بلخي مشهور به ‘‘مولوي’’      حسين-الله ديتي

مشهور به ‘‘مولوي’’

جلال الدين محمدبن محمد بن الحسين البلخي ( تولد604 وفات 672 ه.ق) مشهور به مولوي است. به هنگام تولداورا محمد ناميدند ، اما به مرور كه بلند آوازه شد،از طرف اهل علم ، مريدان ودوستداران، ابتدا به جلال الدين و سپس به القاب‘‘ خداوندگار’’ و ‘‘مولانا خداوندگار’’ اشتهار يافت. آنچنان كه از متون تاريخي بر مي آيد ، از قرن نهم به بعد القاب مولوي، ملاي رومي، مولانا جلال الدين بلخي، ‘‘مولوي رومي بلخي’’ در مورد وي مرسوم شده است. تخلص او در پايان بسياري از غزلياتش ‘‘خاموش’’ يا ‘‘خموش’’ است . وچون در ‘‘ كليات شمس ’’ دريايان برخي ازغزلها، اشاره به شمس تبريزي داشته است ، اور را مولاي تبريزي نيز ناميده اند.

خانواده جلال الدين اصالتا اهل بلخ بودند.بلخ يكي از مراكز آباد آن دوره درخراسان بزرگ ويكي از ايالات مهم وپر جمعيت شرق امپراطوري ايران محسوب مي شد.بلخ زماني طولاني وليعهد نشين وپاي تخت ايران بود.پدر جلال الدين ، سلطان العلماء بهاء الدين ولد ، خود يكي از مشايخ بزرگ به حساب مي آمد. شاعران و عارفان مشهور آن دوران اغلب به خانه بهاء ولد رفت و آمد داشتند . گفته مي شودشاعر و عارفي بزرگ چون عطار ، كتاب اسرار نامه خود را در زماني كه مولوي شش ساله بود به وي اهداء كرده است . از پدر مولوي نقل كرده اند كه بارها به نسب عالي خود اشاره مي نموده است . مادر وي’’فاطمه خاتون’’ دختر محمد خوارزمشاه بود ومي گويند جد مادري اش شمس الايمه هم از جهت مادر به امير المومنين ،علي مرتضي عليه السلام مي رسيده است. از همين بابت گاهي كه بهاء ولد قصد تعريف از هوش واستعدادفرزند خودجلال الدين را داشته است مي گفته: ‘‘ خداوندگار’’ اصيلست و ولايت به اصالت است. گفتن سخناني از اين دست را گروهي از محققين، علت كوچيدن وي و خانواده از بلخ به روم دانسته اند. زيرا بهاء ولد گاه بر منبر وعظ هم از اين گونه گنايات واشارات ابراز مي داشت و چون اين سخنان به گوش محمد خوارزمشاه رسيد حمل برداعيه سلطنت او كرد و به سلطان العلماء پيغام فرستاد كه: اگر شيخ سلطنت بر بلخ را مي خواهد، مرا دستور دهدتا به اقليم ديگر روم و آنجا مقام گيرم، كه در يك اقليم دو پادشاه نشايد. وخداوند را سپاس كه حضرت او را دو گونه سلطنت مسلم شده است ، يكي سلطنت اين جهاني و ديگر سلطنت آن جهاني( آخرت) ،اگر شيخ سلطنت اين عالم به ما ايثار كنند و از سر آن بر خيزند لطف عظيم عنايت كرده اند.

به هر حال واضح است كه سلطان محمد خوارزمشاه از بودن بهاء ولد در بلخ نا خرسند بوده ، در واقع،رعيت به دربار سلطان العلماء بيشتر ازدربار سلطان محمدمي پرداخته اند و اين موجب نا رضايتي حكومت بوده است. به هر حال بهاء ولد در پاسخ سلطان پيغام داد كه ما درويشانيم و به خوشدلي تمام سفر كنيم. پس عزم روم(قونيه) كرد.به هنگام هجرت، فرياد و غريو از اهالي بلخ بر خاست.. گويند قريب سيصد شتر بار ،كتب نفيس و اثاث خانه و زاد وراحله شيخ را حمل مي كردند و اين مال و مكنت از اخلاق درويشي قدري دور است.! چهل مفتي كامل و زاهدعامل هم در ركاب ايشان بودند. اگر چه بعدها كه جلال الدين به قطب بزرگ صوفيان ارتقاء مقام يافت،بر خلاف پدر اندوخته اوخروي را بر اندوخته دنيوي مرجح دانست ، تا آنجا كه نقل مي كنند روزي فرزندش سلطان ولد،به پدر شكايت آورد كه بذل و بخشش بي حساب آنچه مريدان مي آورند،موجب عسرت خانواده وسختي اداره خانقاه شده است..

تحصيل علم

در تواريخ آمده است كه جلال الدين محمد در زمان هجرت پدر به روم، پنج ساله و برادرش علاءالدين محمد هفت ساله بوده اند. جلال الدين به همراه پدر از بلخ به نيشابور و سپس از راه بغداد و حجاز به مكه مشرف مي شود و سپس از راه سيواس يه آسياي صغير(روم) مي رود و بالاخره در قونيه اقامت دايم اختيار مي كند. وي در تمامي اين مدت از تحصيل علم و تجربه باز نمي ايستد .توفيق يزرگ جلاالدين علاوه بر داشتن پدرانديشمندي چون بهاء ولد و خانواده اي متمكن اين بوده كه در يكي از شكوفاترين دوران علم و ادب وفرهنگ ايران و اسلام مي زيسته است. در اين دوره پيشرفت مسلمانان در زمينه هاي فلسفه ، اخلاق ، دين و هنر به بالاترين حد خود رسيده بود.حضور تعداد كثيري از ادبا وانديشمندان در يك دوره زماني، بي اغراق در طول قرنهاي قبل و بعد از آن تكرار نشده است. بزرگاني چون عطار ،عراقي ، سعدي ، خواجه نصيرالدين طوسي، سهروردي، محمد عوفي ، بابا افضل كاشاني ، علامه حلي و…. همه حكايت از اين دارد كه مولانا جلال الدين در زمانه اي مي زيسته كه بهترين شرايط را براي رشد وپرورش استعداد شگفت او فراهم داشته است. البته بايد به خاطر داشت كه مولانا يكي از پر آشوب ترين وپر حادثه ترين ادوار تاريخ ايران و حتي جهان را نيز به چشم ديده است. در زمان زندگي او ، امپراطوري قدرتمند خوارزمشاهيان به دست مغولان بيابانگرد متلاشي مي شود و پس از تهاجم خونبار چنگيز و هلاكوخان از شرق به غرب، بيش از نيمي از دنياي مسكون و آباد آن روزگار تحت سيطره ايلغانان مغول قرار مي گيرد.

جلال الدين محمد، هنگام وفات پدربيش از 24 سال نداشت، اما آنچنان در فقه و اصول و همه علوم ومعارف عصر خودپيشرفت نموده بودكه بنا به خواهش مريدان بر مسند پدر تكيه مي زند. يكسال پس از رحلت پدر ، برهان الدين محقق ترمذي كه براي عرض تسليت فوت مرشد خود به قونيه آمده بود، جلال الدين را با رموزات عرفان و معارف صوفيه آشنا مي سازد. سپس او را براي آشنايي بيشتر با تصوف به حلب و دمشق مي برد. در سال 638 ه، ق ترمذي روي در نقاب خاك مي كشد و جلاالدين كه پس از 9 سال گرفتن تعلبم و تربيت مستقيم از وي و سير وسلوك همراه با استاد و راهنماي خود،تنهامانده است ، راه مرشد ومراد خودرا در پيش مي گيرد و ضمن مكاشفت در عرفان به وعظ و خطابه و منبر مي پردازد. اندكي نمي گذرد كه آوازه حوزه درس و وعظ و عرفان جلال الدين در جامع اسلامي آن روزگار مي پيچد.

حكايت مولانا چلال الدين و شمس الدين تبريزي

مي گويند در شهر تبريز شمس الدين را همه مي شناختند، عارفي بي پا و سر كه دايم در پي گشت و سفر بود، از اين باب مردم اورا‘‘ شمس پرنده’’ مي گفتند. روزي شمس به هنگام مناجات وراز و نياز با‘‘ معبود’’ سخت بي قرار شده، شوري عظيم به پا كرده و تمنا نمود كه: بار الها از محبوبان مستور خود يكي را بمن بنما.

جواب آمد كه شكرانه چه مي دهي؟شمس عرض كرد: به غير از سر چه دارم.كه تقديم كنم؟

ندا آمد كه: به اقلبم روم رو تا به مقصود و مطلوب رسي.

اكنون سال 642 هجري قمري است. شمس شوريده و بي سامان به شهر قونيه مي رسد و يك سر به مجلس درس مولانا جلال الدين بلخي وارد مي شود.وروددرويشي با كلاه سياه و جامه ژنده، توجه همه را به سوي او جلب مي كند. شمس تبريزي قلندر وار در گوشه اي مي نشيند .گويا پس از جدلي كه در باب سلوك درويشي ورسيدن به معبود بين استاد وتازه وارد در مي گيرد ،جلال الدين چنان شيفته و مجذوب شمس مي شود، كه به يك باره دست از قيل و قال مدرسه و وعظ شسته ، مسند تدريس و فتوي را رها كرده و به اشاره شمس دل و جان خود را يكسر وقف تجلي حقيقت مي كند. در باره چگونگي آشنايي شمس بامولاتا داستانهاي گوناگون كه گاه به افسانه شبيه است ساخته اند. برخي گويند كه شمس چون به قونيه رسيد به كوي شكر فروشان منزل كرد. روزي چند نگذشته بود كه مولانا جلال الدين سوار بر استري راهوار،از مدرسه پنيه فروشان بيرون آمده ومريدان و بزرگان قونيه پياده در ركابش بودند .چون به نزديك شمس برسيدند، او از جاي بر خاست و و لگام استر بگرفت و فرمود: اي صراف عالم و نقاد معاني و عالم اسماء بگو كه حضرت مصطفي بزرگ بود ،يا بايزيد بسطامي؟ و بعد هم فرموده‘‘ سبحانك ما عرفناك حق معرفتك’’ را از آن حضرت پيش آورد در مقايسه با ‘‘ سبحاني ما اعظم شاني ’’ بايزيد .( براي درك معاني عرفاني آن بايستي به ‘‘كشف المحجوب’’ هجويري مراجعه كرد و شرح آن در اين مختصر نگنجد، اما پيامبر مي فرمايد: آنچنان كه شايسته توست ، ترا نشناختيم و بايزيد به شناخت شان خداوندي اشاره دارد). به هرحال نقلست كه چون جلال الدين اين پرسش جسارت آميز از شمس بشنيد، از هيبت آن نعره اي بزد و مدهوش گشت .در آن جايگاه هنگامه اي بر پا شد و خلق گرد شمس بگرفتند كه تو چه گفتي كه ‘‘خداوندگار’’ از هوش برفت. چون مولانا از حالت غش به در آمد ، دست شمس بگرفت و به حجره اي در مدرسه در آمدند و چهل روز تمام به هيچ آفريده اي راه ندادند. ونيز گقته اند كه سه ماه چنين كردند و چون بيرون آمدند ، ديگر جلال الدين به درس و وعظ باز نگشت و تا پايان عمر به رسم دراويش دستار به صورت آويز مي پيچيد وپيروهن چون اهل عزا پيش باز كرده بود وتمامت روز وشب شعر خوان به سماع و وجد مشغول بود. مردم وبه گفته اي ‘‘كور دلان’’ زبان به طعن و لعن گشودند كه: دريغا! نازنين مردي، عالمي، پادشاهزاده ايكه ناگاه چنين ديوانه شد!؟ وآنهمه از مصاحبت شمس الدين مي دانستند. اگر چه در اين باب سخن ها مختلف است ، ولي نگارنده آن صورت ساده اول وآمدن بي پيرايه شمس به مجلس درس مولانا وسپس تاثير پذيري استاد از اين شاگرد قلندر را بيشتر مي پسندد. به هر تقدير جلال الدين چنان شيفته و مجذوب شمس شد كه در س و فحص را رها كرد:

زاهد بودم ترانه گويم كردي

سر فتنه بزم و باده جويم كردي

سجاده نشين با وقاري بودم

بازيچه كودكان كويم كردي

ما را زهواي خويش دف زن كردي

صد در يا را زخويش كف زن كردي

من پير فنا بودم جوانم كردي

من مرده بودم ز زندگانم كردي

جلال الدين محمد به شهادت اكثر تذكره نويسان تا قبل از ديدار با شمس ، مردي اهل شريعت و تا حدودي طريقت بود. وي سعي وافري داشت كه بين اين دو تفكر رايج آن روزگار كه پس از قلع و قمع اسمعيليان به تفكري درون گرا تبديل شده بود ، جاني تازه بدمد. از آنجا كه تصوف ايراني در دوره اي طولاني تبديل به مظهر صفاي قلب و كمال عقل شده بود، مي توان ادعا كرد كه پس از آن نيز خصوصيات ملي، استعداد شگرف ايراني، عظمت معنوي و استقلال سياسي ايرانيان به اين تفكر گره خورده است. جالب است كه اين انديشه از بطن سنت حنفي و شيعه علوي بر خاسته بود و در طول قرون واعصار به صورتي آگاهانه سعي در پيوند شكلي و محتوايي دومذهب رايج اسلامي در سر زمين پهناور اسلامي داشته است. در سيستان و بلوچستان به عينه مي توان اين سنت حسنه صوفي مسلكها را در نزديكي و روابط صلح آميز دو مذهب بزرگ اسلامي مشاهده كرد. به هر تقدير اعتدال گرايي مولانا در پيوند بين شريعت و طريقت به يكباره با آمدن شمس و ديداراو به سود طريقت صوفيانه به هم خورد. مولانا ساعتهاي طولاني و روزهاي پي در پي، اوقات خود را با شمس مي گذراند. حوزه درس و خطابه يك سره تعطيل شده بود ومريدان ديگر ‘‘ خداوندگار’’ را در جلسات وعظ و نماز ومراسم روزه نمي ديدند. اين وضع اندك اندك باعث خشم متشرعان ونارضايتي مريدان گرديدوچون اين پيش آمد را ناشي از القائات شمس مي دانستند، مردم كينه او را در دل گرفته و در پي آزارش بر آمدند.شمس تبريزي كه شرايط را اين چنين ديد ، بدون خبر واطلاع جلال الدين قونيه را ترك كرد. اين سفر در روز پنجشنبه 21 شوال 643 ق به وقوع پيوست.رفتن بي خبر شمس ،جلال الدين را آشفته و پريشان كرد.مدام سراغ اور ا از اين وآن مي گرفت تا اين كه خبر شمس را از دمشق آوردند. اهل قونيه كه پريشان حالي مولانا را ديدند از كرده خود پشيمان و نادم شده واز حضرتش طلب عفو كردند . در نهايت گروهي از يزرگان با همراهي فرزند مولانا سلطان ولد به نيت آوردن شمس راهي دمشق شدند هنگام رفتن ،شعري هم مولانا به دست فرزندبه شام فرستاد:

برويد اي حريفان ، بكشيد يار ما را

به من آوريد يكدم صنم گريز پا را

به بهانه هاي شيرين به ترانه هاي موزون

بكشيد سوي خانه مه خوب خوش لقا را

اگر او به وعده گويد كه ره دگر بيايم

همه وعده مكر باشد، بفريبد او شما را

شعر مولانا و اصرار مريدان كار گر مي افتد و شمس تن به بازگشت مي دهد. با آمدن آن يارعزيز، شوريدگي مولانا صد چندان مي شود. در مجلس فقيهان قونيه و بر سر هر كوي و بازار داستان شوريدگي جلال الدين موجب طعن وسرزنش او مي گردد. با پيش آمدن اين وضع ،دوباره متشرعان برآشفته شده و گروهي از متعصبان،قصد جان شمس مي كنند. گويا علا ءالدين محمد فرزند مولانا هم با ايشان همداستان مي شود. بالاخره شبي شمس را به قتل رسانده و در چاهي متروكه مي اندازند و چنين شايع مي كنند كه شمس بي خبر از مولانا ترك قونيه كرده است. محمد علي موحد در كتاب شمس تبريزي به اين روايت پرداخته و آنرا مجعول مي داند،وي بنا برروايات ديگري معتقد است كه شمس در غيبت دوم خود به خوي آمده و در همان شهر درگذشته است.برخي مدفن شمس را در همان مكان بقعه شمس در خوي مي دانند. بناي بقعه شمس به دوره حكومت ايلخانان مغول مربوط است به هر تقديرشايعه قتل شمس آنچنان قوت مي گيرد كه به گوش مولاناجلال الدين مي رسد ، ولي او تا پايان عمر اين واقعه جانگداز را باور نمي كند. هر گاه مسافري خبر مي آورد كه شمس را در فلان جا ديده است،مولوي به او هداياي بسيار ارزاني مي داشت تا جائي كه اين وضع باعث تحريص مردم دغل شده بود. روزي مردي خبر آورد كه شمس را در فلان كوي دمشق ديدم و مولانا چنان شادمان شد كه دستار وكفش و لباس و زرو هر آنچه در دسترسش بود به او بخشيد . يكي از ياران به دليل گفت كه اين مرد دروغ مي گويد. مولانا فرمود كه اين هديه ها را براي خبر دروغش به او دادم ، اگر به واقع او را ديده بود، جان به جاي جامه مي دادم!

پس از غيبت شمس مولانا به كلي دست از قيل و قال مدرسه شست و تا پايان عمر به ياد آن عزيز از دست رفته به سرودن مثنوي پرداخت. او از هيچ كس، خبر مرگ شمس را تاب نمي آورد ودر پاسخ مي گفت:

كه گفت كه: آن زنده جاويد بمرد

كه گفت كه: آفتاب اميد بمرد

آن دشمن خورشيد بر آمد به بام

دو چشم ببست و گفت: خورشيد بمرد

كه گفت كه روح عشق انگيز بمرد

جبريل امين ز خنجر تيز بمرد

آن كس كه چو ابليس در استيز بمرد

مي پندارد كه شمس تبريز بمرد

پس از غيبت شمس، صلاح الدين فريدون قونوي معروف به ‘‘زركوب’’ تا حدودي جاي رفته شمس را پر كرد. مدت ده سال(662- 652 ق) او مصاحب مولانا بود. چون صلاح الدين روي در نقاب خاك كشيد حسام الدين چلپي كه خاندان او اهل روميه بود و به قونيه مهاجرت كرده بودند مورد عنايت مولانا واقع شد. نزديكي مولانا به چلپي به حدي بود كه اختيار همه امور را به او سپرده بود. علاقه مولوي به چلپي به حدي رسيد كه اگر او در مجلس وعظ حضور نداشت ، لب به سخن نمي گشود. مي گويند كه مولانا به خواهش چلبي به شيوه‘‘ الهي نامه’’ سنائي و‘‘ منطق الطير’’ عطار به سرودن مثنوي معنو ي پرداخت. مولانا 18 بيت اول مثنوي را كه با مطلع:

بشنو از ني چون شكايت مي كند

از جدائيها حكايت مي كند

آغاز مي شود، به حسام الدين تقديم كرد و از آن پس ديگر هر دو آنان، شب و روز راحت و آرام نداشتند . مولانا مثنوي را تقرير مي كرد و چلپي مي نوشت تا دفتر نخست پايان يافت. در اين هنگام همسر چلپي در گذشت و مدت دو سال در سرودن بقيه مثنوي تاخير شد. دفتر دوم را مولانا در سال 622 ق با اين بيت شروع كرد:

مدتي اين مثنوي تاخير شد

مهلتي بايست تا شير خون شد

و پس از آن تا دفتر ششم همكاري اين دو ادامه داشت. مولانا مدت پانزده سال با حسام الدين هم راز بود. در اين دوره ديگر از شدت آن عداوتها كه مردم با شمس داشتند كاسته شده بود.زماني كه مولانا خرقه تهي كرد، هنوز دفتر ششم به پايان نرسيده بود. به خصوص كه در آخر عمر به دليل بيماري ناتوان شده بود و طبيبان در بهبود وي عاجز مانده بودند و كار سرودن باقي مثنوي خوب پيش نمي رفت. سرانجام در روز يكشنبه پنجمجمادي الاخر سال672 قآن آفتاب عالم تاب و آن سر سلسله رندان و عاشقان جهان ،كالبد تن رها كرد تا به جانان پيوندد. مي گويند سلطان ولد تا آخرين لحظات حيات بر بالين پدر حاضر بود و بي تابي مي نمود. همان شب و در واپسين ساعتهاي حيات ، اين غزل را مولانا براي فرزند خودسروده است:

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

ترك من خراب شب گرد مبتلا كن…

دردي است غير مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم

با دست اشارتم كرد، كه عزم، سوي ما كن…

در تشييع كالبداين عارف وارسته و بلند نظر، كه جنگ هفتاد و دو ملت را عذر خواه بود و هفتاد و سه مذهب را يكي مي دانست، همه مردم قونيه از وضيع و شريف، فقير وغني ،زردشتي ويهودي ، مسيحي و مسلمان، شيعه و سني شركت كردند و اشك ريختند. مولانا در طول عمر پر بركت خود و تحت تعليم علماي بزرگ عصر از جمله پدر بزرگوارش، در اصول، علم حديث، تفسير قرآن، قصص انبياء، تاريخ اسلام، اصول عقايد،فلسفه ، علوم عقلي و نقلي و كلام، شعر و ادب، احاطه كامل يافته و در فقه در همان اوان جواني به درجه اجتهاد رسيده بود. مولانا بر خلاف تصور عامه فقيهي متشرع و حكيمي اصولي بود. ليكن چون صوفي مسلك بود، گروهي از متشرعان اين روش رسيدن به معبود را بر نمي تافتند. مولانا رادر همان روز وفات در شهر قونيه ، در مقبره خانوادگي ودر كنار پدرش بهاء الدين ولد به خاك سپردند.

اكابر و بزرگان قونيه هزينه ساختن گنبدي را كه بعدها به گنبد خضرا معروف شد بر سر مزار او متقبل شدند.

و در پايان حيف است كه اين سخن نگفته باقي ماند‘‘ مولانا ابداع گري بزرگ بود كه در ظرف زمان و مكان وكلام نمي گنجيد، در همه اين زمينه ها آنچنان تحولي بوجود آورد كه 700 سال پس از اوهنوز هم كسي را ياراي پرداختن به عمق معرفت او نيست ، در عين حال كه غالب متشرعان حقيقت وجود او و ابداعات انديشه اش را در خلوت خويش پذيرفته اند،باز هم ترس از تكفير مانع از آن است كه به همه ابعاد افكار مولانا پرداخته شود’’

آثار مولانا.

1- اثر منظوم مثنوي معنوي در شش دفتر ، مشتمل بر 26000 بيت در بحر رمل مسدس. اين اثر يكي از تابناكترين وبا ارزشترين آثار آفريده ذهن بشراست كه تا كنون به صورت منظوم سروده شده است. مثنوي سرشار از داستانهاي آموزنده و در عين حال بيان كننده عرفان ،حكمت و فلسفه است.

2- غزليات: اين اثر به نام ‘‘ ديوان كبير’’ يا ‘‘غزليات شمس تبريزي’’ مشهور است. چون در پايان بيشتر غزليات مولانا به شمس تبريزي و شمس الحق اشاره داشته است، اين اثر به ‘‘ديوان شمس’’ اشتهار يافته است. ابيات اين ديوان را در مجموع حدود 40000 بيت مي دانند. آنچه در اين اثر جلب توجه مي كند عشق بي حد و حصر مولانا به شمس تبريز است.

3- رباعيات: تعداد ابيات اين اثر را نزديك به 4000 بيت شمرده اند. برخي از محققين ابياب منسوب به مولوي را دراين مجموعه زياد مي دانند.

آثار منثور مولانا

1- فيه مافيه: اين اثر مربوط به مجالس وعظ مولاناست. گفته مي شود فرزندش سلطان ولد آن را گرد آورده است. از متن نوشته چنين بر مي آيد كه مولانا با فصاحتي بي بديل و مهارتي بي نظير سخن مي گفته است. در حين سخن كه بسيار ساده و موجز بيان شده مولانا با ذكر روايات و داستانهائي به شيريني كلام مي افزوده است. فيه مافيه يك كتاب خود آموز سخنوري است.

2- مكاتيب: همانگونه كه از نام اثر بر مي آيد ، مجموعه مكاتبات مولانا با معاصرين وبزرگان علم و معني و سياست است. مولانا اين نامه را به صلاح الدين زركوب،سلطان ولد ( پسرش)وفاطمه خاتون( عروسش كه دختر صلاح الدين و همسر سلطان ولد است) نوشته است.

3- مجالس سبعه: مجموعه اي از سخناني است كه مولانا به شيوه اندرز بر سر منبر ومجالس ديگر بيان داشته است.



سوالات متداول

آخرین اطلاعات درباره مولانا چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به مولانا در این گزارش ارائه شده است.

چرا زندگينامه مولاناجلال الدين محمد بلخي مشهور به ‘‘مولوي’’ حسين-الله ديتي اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

زندگينامه مولاناجلال الدين محمد بلخي مشهور به ‘‘مولوي’’ حسين-الله ديتي چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با زندگينامه مولاناجلال الدين محمد بلخي مشهور به ‘‘مولوي’’ حسين-الله ديتي بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: سارا رضوانی تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 0:45

صفحه بندی