بیامد یکی باد و شب تار شد جهان در کفِ دیوِ غدّار شد
شد او دشمن هرچه آزاده بود تو گویی شروری حرامزاده بود
به ایران و جمهور آن پشت کرد به سوراخ زنبور انگشت کرد
خودش را جهاندار نامید و گفت بگیرم جهان را به فریاد و خُفت
منافق ز شوقش وطندار شد مرافق به ایران زمین خوار شد
مقامات بی چاره ابتر شدند بزرگان ز غم دست برسر شدند
وطن گشت بازار دزدان راه نصیب بزرگان بشد بند و چاه
شهید جهالت شد آن شیخ شهر به خونخواهی و کینه ی عهد دَهر
یکی دزد بی شرم دور از خدای به رگبار بست بانویی جانفدای
جهالت چو از روی شمشیر بست مرارت دل و دست تدبیر بست
به ناموس مردم ببردند دست شروران جاهل چون پیل مست
جسارت ز قاموس مردان چو رفت حقارت به جایش به کرسی نشست
همه خانه ی مرد آوار گشت زن و کودکش زار و بیمار گشت
بزد کودکی بوسه بر شیشه ای که در پشت آن دیده بود توشه ای
زمین خواری و مال مردم خوری زمینگیر کرد سائل و مشتری
گرانی ز مرز گُمان بر گذشت گرسنه ز فقر و مَهن درگذشت
جوان برومند فزون از شمار گرفتار تحصیل و جویای کار
ز شادی سخن گفتن افسانه گشت چه دل ها که با مهر بیگانه گشت
گرفتند رقصنده و ساز را دهان زن و مرد آواز را
سیاه پوش شد مرد و زن پاکباز به نوحه سرایی شدند سرفراز
گروهی شتابان ز راه گریز ببردند با خود همه مال و چیز
یکی برد دکل را با پول نفت دگر شد به بازار مکّاره تفت
خرید یک تنه سکه و ارز را به خروار داد پول بی ارز را
همه سهم مردم شد از نفت دود امید از دل شهروندان زدود
چُنین است رسم سرای سپنج گهی شادی آرد گهی درد و رنج
به گیتی امید است که غوغا کند دل مردمان شاد و بُرنا کند
کمی صبر و بردباری و همرهی ز �شعب ابی طالبم � می رهی
حُسینا نماند جهان این چُنین به کام دل دشمن و مرد کین
( زاهدان- حسین الله دینی-97/4/21)
برچسب:
نویسنده: سارا رضوانی